;
سرگرمی

داستان غلامی که عشقش به دختر تاجر، او را به فنا داد!

حکایت عشق مخفیانه غلام به دختر تاجر: در قدیم به محتشمان و ثروتمندان خواجه می گفتند . یکی از این خواجگان ، غلامی سیاه داشت که بدو علم و فضل نیز آموخته بود . خواجه دختری بغایت زیبا داشت. با بخش سرگرمی مجله اینترنتی گفتنی همراه باشید.

این هم جالبه: حکایت چهار پند مهم از پدر خر: شغالی که سوار خر می شد!

حکایت عشق مخفیانه غلام به دختر تاجر

در قدیم به محتشمان و ثروتمندان خواجه می گفتند . یکی از این خواجگان ، غلامی سیاه داشت که بدو علم و فضل نیز آموخته بود . خواجه دختری بغایت زیبا داشت.

همینکه دختر به سنِ بلوغ رسید از طرف خانواده های اشراف خواستگارانی برای او پیدا شدند . اما خواجه از قبول آنان امتناع ورزید . زیرا معتقد بود که ثروت نمی پاید و سعادت نمی زاید . تا اینکه جوانی اصیل و پرهیزگار و در عین حال فقیر و تنگدست به خواستگاری دختر خواجه رفت و خواجه او را پذیرفت و طی مراسمی دختر را به عقد او درآورد.

حکایت عشق مخفیانه غلام به دختر تاجر
حکایت عشق مخفیانه غلام به دختر تاجر

این هم جالبه: بازی فکری: این معادله ریاضی رو همه اشتباه حل می کنن، تو بلدی؟!

از آنجا که غلام ، عاشق دختر خواجه شده بود همینکه از موضوع با خبر شد دنیا در نظرش تیره و تار گشت و به دنبال آن به بیماری سختی دچار آمد به طوری که روز به روز همچون شمع می گداخت . حتی حاذق ترین طبیبان نیز نتوانستند او را مداوا کنند. تا اینکه خواجه به همسرش گفت : ما که سبب پریشانی او را نشناختیم . بهتر است نزد غلام بروی و با لطف و نرمی مادرانه از احوال او بپرسی.

شاید بدین وسیله بر راز درون او واقف شوم . زن نزد غلام رفت و طبق دستور خواجه با شفقتی مادروار او را نوازش کرد و به نرمی و گرمی سخن گفت و آنقدر خوب از عهدۀ نقشش برآمد که غلام به سخن آمد . اما سخنی بر زبان راند که شعله بر جان زن زد و دود از کلّه اش برآورد . غلام گفت : توقع نداشتم که با وجود من ، دخترتان را به بیگانه ای دهید.

زن با شنیدن این خبر می خواست غلام را شرحه شرحه کند اما باز خویشتن داری کرد و چیزی نگفت . لیکن بیدرنگ نزد خواجه شتافت و ماجرا را با او در میان نهاد . خواجه هم سخت غضبناک شد و گفت بلایی بر سرش بیاورم که افسانه شود . او نقشه ای شیطانی کشید و به همسرش گفت با همان حالت قبلی نزد غلام می روی و می گویی چه خوب ، پس تو دختر ما را می خواهی ؟ چرا زودتر نگفتی ؟ اگر ما می دانستیم که خواستگاری مانند تو داریم . دیگر او را به بیگانه نمی دادیم . غلام با شنیدن این حرف ها سخت شادمان شد و از شدّتِ هیجان بالا و پایین می پرید . رنجوری او نیز روز به روز بر طرف می شد تا اینکه پس از کوته زمانی کاملاََ قبراق و سر حال شد.

خواجه برای اجرای نقشه شیطانی خود جشنی ساختگی بر پا کرد و تعدادی از دوستان و خویشان خود را نیز دعوت کرد.

جشن بر پا شد و مطربان به خواندن و نواختن پرداختند و حضّار و مدعوّین دست زنان و پای کوبان و هلهله کنان مجلس را گرم کردند . خواجۀ مکّار در اثنای جشن ، مردی قوی هیکل را که صورتی زنانه داشت مانند دخترش آرایش کرد و لباس عروسی بر او پوشید و او را بر هیأت عروسان درآورد و در لحظه ای که داماد می خواست راهی حجلۀ زفاف شود آن مردک را به جای عروسِ واقعی به حجله فرستاد.

غلامِ تازه داماد نیز با شادی و سرمستی تمام قدم به حجله نهاد و خواجه بلافاصله شمع و چراغ حجله را خاموش کرد تا عروس و داماد با هم خلوت کنند . همینکه غلام خواست با ظرافت و نرمی روبند عروس را بگشاید آن نره خرِ از خدا بی خبر مچ غلام را محکم چسبید و در طرفة العینی بغلش کرد و بر تخت واژگونش ساخت . غلام از وحشت نعره می زد اما به گوش کسی نمی رسید چون در بیرون از حجله مطربان و مهمانان هنگامه ای به پا کرده بودند . خلاصه آن مردک بی حیا تا صبح آن غلام بخت برگشته را مورد تجاوز قرار داد و خُرد و خمیرش کرد.

حکایت عشق مخفیانه غلام به دختر تاجر 1
حکایت عشق مخفیانه غلام به دختر تاجر

این هم جالبه: بازی فکری: اگه زرنگی و نابغه برای نجات جونت با کدوم یکی باید بجنگی؟!

بامداد که فرا رسید طبق رسوم دیرین با تشریفات خاص جناب داماد (غلام) را به حمام فرستادند و در این فاصله خواجۀ مکّار دخترش را با آرایشی تمام به جای آن نره خر نشاند و چون غلام از حمام به حجله پا نهاد به زیبایی و لطافت دختر خیره شد و پیش خود گفت مگر امکان دارد که از موجودی اینچنین لطیف آن کارهای وقیح سر زند ؟ واقعاََ چیزی نمانده بود که از حیرت دیوانه شود . بالاخره با نفرتی عجیب به عروس گفت : خاک بر سرت . خدا کسی را همسر تو نکند . آن از وضع شبانه ات و این از وضع روزانه ات.

این حکایت در مأخذی دیده نیامد . شاید از حکایات عامیانه آن دوران باشد و یا پرداختۀ ذهن مولانا . به هر حال این حکایت در نقد دنیا پرستی و ظاهر گرایی است . زیرا مولانا در ابیات پیشین فرمود : ثروت و مُکنتِ دنیوی زنجیر زرّینی است که بال و پَر روح را می بندد و از پرواز باز می دارد . زنجیر زنجیر است چه زرّین و چه آهنین . هر دو اسارت آور است . چنانکه برای پرنده فرقی ندارد که در قفس طلایی حبس شود یا در قفس آهنین . مولانا می گوید : دنیا به ظاهر زیبا و دلرباست . اما وقتی با او درآمیری او را دوزخی قهّار خواهی یافت . پس ظاهربینی و دنیازدگی را رها کن.

دختر خواجه و زیبایی او کنایه از جذّابیت های ظاهری دنیا و شیرینی جاه و مقام است . و آن مردک قوی هیکلِ بدکار نشان دهنده باطن دنیا و فرجام تلخ جاه طلبی.


امیدواریم از حکایت عشق مخفیانه غلام به دختر تاجر لذت برده باشید. شما هرروزه در مجله اینترنتی گفتنی مطالب متنوعی از انواع حکایت و ضرب المثل و داستان را می توانید ببینید و لذت ببرید. همچنین می توانید در شبکه های اجتماعی مانند اینستاگرام و فیس بوک گفتنی ما را دنبال کنید.

 

این مطالب هم جالبن:

تست بینایی: اگه ادعات میشه چشمات خیلی تیزه کفشدوزک رو در 10 ثانیه پیدا کن؟

بازی فکری: فقط کسی که تیزبینی‌اش شبیه هرکول پوارو باشه، در یک نگاه دزد را پیدا می کند!

بازی فکری: اگه باهوشی در حد اسپانیا بگو کدوم خانم پولدارتره؟!

چیستان: اون چیه که مال توست، ولی بیشتر بقیه بکار می‌برندش؟

بازی فکری: اگه باهوشی و راست و دروغ میفهمی بگو کدوم یکی راست میگه؟!

مهتاب منصوری

مهتاب هستم، فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سوره تهران علاقه بسیاری به شخصیت های کارتونی و انیمیشنی دارم و اوقات فراغتم رمان های عاشقانه رو دوست دارم مطالعه کنم. من از زمستان 1402 به خانواده گفتنی پیوستم و در همین مدت کوتاه خیلی چیزها یاد گرفتم و دوست دارم مهارت هام رو روز به روز افزایش بدم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × 2 =

دکمه بازگشت به بالا