سرگرمی

داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه | شاهزاده ای که جانش وابسته به شمشیر زنگ زده اش بود!+ قسمت پایانی

زن پيغام دختره را به پادشاه رساند. پادشاه هم معطل نكرد و دستور داد كه تمام جوان‌هاي شهر بيايند و از جلو دختر كه تو عمارت كلاه فرنگي ايستاده، رد بشوند. همه گذشتند، اما پري هيچ كسي را نپسنديد. شاه ناراحت شد و گفت: دخترم! چي شد؟

پري گفت: پدر! كسي كه من منتظرش بودم، نيامد.

شاه رفت تو فكر كه ديگر چه كسي مانده كه وزير آمد و گفت: «قبله‌ي عالم به سلامت! تنها كچل غازچران مانده.

شاه گفت: وزير او را هم بيار.

این مطالب هم جالبه: اگر دارای ضریب هوشی در سطح انیشتین هستید زن گرگینه را در 7 ثانیه پیدا کنید؟

افراد باهوش و تیزبین در نگاه اول متوجه تصویر بچه ببر متفاوت می‌شوند!

داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه

وزير رفت و حسن را آورد. حسن از جلو عمارت كلاه فرنگي كه رد شد، پري سيب را به طرفش پرت كرد. حسن سيب را در هوا گرفت و بوسيد و رو چشم گذاشت. پادشاه از كار پري حسابي از جا در رفت و دستور داد كه كچل و دخترش را از شهر بيرون كنند. هر دو را كه از شهر راندند، آنها رفتند و تو شهر ديگري زندگي‌شان را از نو شروع كردند.

گذشت و گذشت تا روزي پادشاه مريض شد. پزشك‌ها از درمانش عاجز شدند. خبر كه به گوش حسن رسيد، زود جنبيد و به بيابان رفت و موي ديو را آتش زد. ديو بي‌معطلي حاضر شد و گفت: چه فرماني داري؟

حسن گفت: پدرزنم سخت مريض شده. دواي درد او چي هست؟

ديو گفت: گوزني را شكار مي‌كني و كله‌اش را مي‌پزني و آبش را به پدر زنت مي‌خوراني. درجا خوب مي‌شود.

حسن تا اين را شنيد، رفت و گوزني شكار كرد و كله‌اش را پخت و آبش را تو ظرفي ريخت. بعد لباس ديگري پوشيد و طوري كه پادشاه او را نشناسد، به قصر رفت تا آب كله‌ي گوزن را به شاه بخوراند. شاه تا او را ديد، گفت: فرزند! تو كي هستي؟

حسن گفت: قبله‌ي عالم به سلامت! طبيبم و براي معالجه‌ي شما آمده‌ام.

پادشاه گفت: پسرم! اگر دردم را شفا دادي، هرچه خواستي به‌ات مي‌دهم؛ وگرنه گردنت را مي‌زنم.

داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه 4

حسن قبول كرد. آب مغز گوزن را تو ظرفي ريخت و به شاه خوراند. هنوز غذا تمام نشده بود، كه شاه احساس كرد هيچ بيماري تو بدنش نيست. در جا شفا پيدا كرد و از بستري بيماري پا شد و رو به حسن كرد و گفت: پسر! بگو ببينم، از من چه مي‌خواهي؟

حسن گفت: قبله‌ي عالم به سلامت! من به مال و منال نياز ندارم. تنها مي‌خواهم كه با دختر و دامادتان آشتي كنيد.

شاه قبول كرد و دستور داد كه فردا ضيافتي بگيرند و داماد و دخترش هم بيايند. فردا شد و شاه ديد كه دختر با همان طبيب وارد شد. حيرت زده و مات از دخترش پرسيد: دخترم! انگار كچل را رها كرده‌اي؟ چه اتفاقي افتاده؟

حسن بي‌معطلي همان شكمبه را رو سرش كشيد و قيافه و ظاهر همان كچل را به خودش گرفت. شاه بيشتر حيرت كرد.

پري گفت: پدر! مردي كه تو قلعه‌ي جنگلي مرا به زمين زد، همين جوان بود. او خودش هم شاهزاده است.

پادشاه از حسن عذرخواهي كرد و دستور داد كه هفت روز و هفت شب جشن بگيرند و دختر و حسن هم تو قصر او ساكن شدند.

حسن و پري را اينجا داشته باشيد و بشنويد كه تو سرزمين ديگري چه اتفاقي افتاد.

تو سرزمين ديگري پادشاه آن ولايت هم كه آوازه‌ي پري را شنيده بود، از او خواستگاري كرد، اما پري حاضر نشد كه زنش شود. وقتي حسن و پري به قصر شاه برگشتند، آن پادشاه تو خواب ديد كه پري با جواني عروسي كرده و تو قصر پدرش زندگي مي‌كند. صبح كه بيدار شد، اول از همه، چند تن از بزرگ‌هاي دربارش را براي خواستگاري دختر فرستاد. خواستگارها رفتند و برگشتند و به شاه گفتند كه پري عروس شده و حالا زن حسن است. پادشاه بي‌معطلي سپاهي جمع كرد و فرستاد به فرنگ و با پدر پري اعلان جنگ داد. شاه ديد كه در بد مشكلي افتاده، اما حسن از او اجازه گرفت و يكه و تنها رفت به ميدان جنگ.

حسن شمشير زنگ زده را از غلاف بيرون آورد و به لشكر دشمن حمله كرد. اول به قلب سپاه زد و آنها را مثل علف درو كرد. مي‌كشت و پيش مي‌رفت و كسي نمي توانست جلودارش باشد. يك لحظه پشت سرش را نگاه كرد و ديد كه از كشته‌ها پشته ساخته، اما هنوز دنباله‌ي سپاه معلوم نيست.

داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه 5

خلاصه، حسن چهل روز و چهل شب جنگيد. سپاه دشمن از شمشير زدن او عاجز ماندند. پادشاهشان وقتي ديد كه در ميدان جنگ نمي‌تواند كاري از پيش ببرد، دست به حيله و نيرنگ زد و پيرهاي خمره سوار را جمع كرد و به آنها گفت: هركس به حسن كلك بزند و او را بگيرد و بيارد، هم وزن خودش به‌اش طلا مي‌دهم.

ميان اين جادوگرهاي خمره سوار، عفريته‌اي بود كه جان مي‌داد براي طلا. تا حرف پادشاه را شنيد، گفت: اي پادشاه! ده پهلوان پر زور به من بده، تا بروم و حسن را بياورم.

پادشاه ده پهلوان پر زور انتخاب كرد و گذاشت به اختيار پيرزن. پيرزن آنها را سوار خمره كرد و خودش هم رفت تو خمره و وردي خواند و پرواز كرد. رفتند و رفتند تا رسيدند به فرنگ. آنجا، تو جنگلي قايم شدند. بعد ظاهرشان را عوض كردند و در به در آمدند تا رسيدند به شهر. شروع كردند به گدايي، تو كوچه و بازار مي‌گشتند تا رسيدند به قصر پري كه در آن لحظه بالاي عمارت كلاه فرنگي بود. پيرزن سرش را بالا كرد و گفت: اي فرزند! اين جا خانه‌ي كي هست؟

پري گفت: مگر نمي‌داني! اينجا خانه‌ي حسن، داماد شاه است.

عفريته گفت: اي فرزند! خدا حفظش كند. اگر او نبود، دشمن همه را تار و مار مي‌كرد. حسن واقعاً پهلوان پر زوري است. ‌اي فرزند! او چه قدرتي دارد كه يك تنه اين همه لشكر را كشت و تار و مار كرد؟

پري كه راز حسن را مي‌دانست، يكهو از دهنش در رفت كه قدرت حسن تو شمشير اوست. پيرزن تا اين را فهميد، پيش پهلوان‌ها رفت و همه به پناهگاهي رفتند. شب كه شد و مردم و سپاه خوابيدند، پيرزن ده پهلوان را به خانه‌ي حسن برد و جايي قايمشان كرد. كمي كه گذشت، حسن به قصرش برگشت و رفت به خوابگاه. شمشيرش را از كمر باز كرد و به ميخ ديوار آويزان كرد و تا دراز كشيد، خواب سنگيني به چشمش افتاد كه پهلوان‌ها حمله كردند و دست و پاي حسن را بستند و خودش و شمشيرش و پري را برداشتند و به شهر خودشان برگشتند. تا رسيدند حسن را به زندان انداختند و پري را به حرمسراي پادشاه بردند.

حسن و پري را اينجا داشته باشيد و بشنويد از ديوها.

داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه 6

ديو يكهو ديد كه از تيغه‌ي خنجر يادگاري حسن خون مي‌چكد. فهميد گرهي تو كار حسن افتاده. بي‌معطلي تمام ديوها را خبر كرد. لشكر ديوها تنوره كشيدند و در چشم به هم زدني آمدند به شهري كه حسن و پري در آنجا زنداني بودند. سحر كه شد، پادشاه ديد كه ديوها دور شهر را گرفته‌اند. هراسان پرسيد: اي واي! اين‌ها كي هستند؟

كسي جواب نداد. هيچ كس نمي‌دانست كه اين همه ديو براي چه كاري آمده‌اند به اين شهر. هنوز دور و بر خودشان مي‌گشتند كه ديوها پيش آمدند تا رسيدند به قصر پادشاه. همه پا گذاشته بودند به فرار تا جانشان را به در ببرند، پادشاه هم مي‌خواست برود زير تخت و خودش را قايم كند كه ديو ديدش و گفت: اي پادشاه! نترس. فقط بگو كه به سر سرور ما، حسن چه آمده؟ او كجاست؟

پادشاه همه چيز را از اول تا آخر براي ديوها گفت. ديو هم فرمان داد كه لشكرش شهر را بگيرند. بعد به پادشاه گفت: اگر حسن و زنش را همين لحظه، صحيح و سالم به ما ندهي، خاك كشورت را با توبره مي‌كشيم و بي‌چاره‌ات مي‌كنيم.

پادشاه كه از ترس، جاني به دست و پا نداشت، حسن و پري را آورد و به ديوها داد. اما حسن از خواب بيدار نمي‌شد. هر كاري كردند، او بيدار نشد. ديو عصباني شد و گفت: چه بلايي به سرش آورده‌ايد كه از اين خواب بيدار نمي‌شود؟

پري گفت: تيغ زنگ زده‌اش را دزديده‌اند. تا آن تيغ تو دست دشمن است، حسن از خواب بيدار نمي‌شود. اين خواب جادوست.

امير ديوها دستور داد كه تو آسمان و زمين بگردند و شمشير زنگ زده را پيدا كنند. ديوها خيلي زود شمشير را پيدا كردند و آوردند. پري آن را به كمر حسن بست. حسن عطسه‌اي كرد و بيدار شد. پري خانم پيشامد را از سير تا پياز براي او تعريف كرد. حسن از ديوها تشكر كرد و به كمك آنها به شهرشان برگشتند و زندگي خوشي را شروع كردند.

امیدواریم از داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه لذت برده باشید. شما هرروزه در مجله اینترنتی گفتنی مطالب متنوعی از انواع حکایت و ضرب المثل و داستان را می توانید ببینید و لذت ببرید. همچنین می توانید در شبکه های اجتماعی مانند اینستاگرام و فیس بوک گفتنی ما را دنبال کنید.

برایتان جالب خواهد بود:

اگر قدرت چشمانی مانند شاهین دارید، تعداد روباه‌ها را در این اثر هنری زیبا بشمارید!

داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه | شاهزاده ای که جانش وابسته به شمشیر زنگ زده اش بود!+ قسمت دوم

فقط باهوش ترین و دقیق ترین افراد قادرند تشخیص بدن کدوم موجود خطر بیشتری برای انسان دارد؟

مهتاب منصوری

مهتاب هستم، فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سوره تهران علاقه بسیاری به شخصیت های کارتونی و انیمیشنی دارم و اوقات فراغتم رمان های عاشقانه رو دوست دارم مطالعه کنم. من از زمستان 1402 به خانواده گفتنی پیوستم و در همین مدت کوتاه خیلی چیزها یاد گرفتم و دوست دارم مهارت هام رو روز به روز افزایش بدم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *