;
سرگرمی

داستان زن های ملا و حاضرجوابی او به سوگلی هایش!

داستان زن های ملا: شايد بسياري از جوانان بگويند، ملا نصر الدين ديگه چيه و اين قصه ها ديگه قديمي شده. ولي بايد گفت كه ملا نصرالدين متعلق به كشور ما و يا مشرق زمين نيست. او متعلق به قديم نيست. او شخصيتي است كه داستان هايش تمامي ندارد و هنوز كه هنوز است حكايات با مزه اي كه اتفاق مي افتد را به او نسبت مي دهند.

حتي او را با موضوعات امروزي مثل موسيقي جاز، راديو و تلفن همساز كرده اند. در كشور هاي آمريكايي و روسيه او را بيشتر با شخصيتي بذله گو و داراي مقام والاي فلسفي مي شناسند.به هر حال او سمبلي است از فردي كه گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است. در بخش سرگرمی امروز داستان زن های ملا و حاضرجوابی او را می خوانیم که بسیار جالب هستند!

داستان زن های ملا و حاضرجوابی او

ملا و دو زنش

ملا دو زن داشت. روزي هر دو زن نزد ملا آمده و پرسيدند: «کدام يک از ما را بيشتر دوست داري؟»
ملا خيلي سعي کرد که هر دو آنها را راضي نگاه داشته و باعث رنجش هيچ يک نشود. بنابراين با اصرار گفت که هر دو را به يک اندازه دوست دارد. ولي زن‌ها راضي نمي‌شدند و پرسش خود را تکرار مي‌کردند.

بالاخره زن جوان‌تر پرسيد: «اگر ما هر دو با شما سوار قايق باشيم و قايق در رودخانه برگردد، براي نجات کدام يک از ما اقدام مي‌کني؟» ملا هر چه سعي کرد جوابي نيافت. بالاخره رو به زن قديمي‌اش کرد و گفت: «گمان دارم شما کمي شنا کردن بلد باشيد.»

زن زشت

همسايه هاي ملا او را گول زده و زن زشتي را به او تحميل نمودن. پس از عروسي وقتي ملا خواست از خانه بيرون رود آن زن گفت: خوب بود به من مي گفتي كه هر يك از نزديكان و دوستانت را چه قسم احترام به گزارم و دوست داشته باشم. ملا گفت: سعي كن از من يكي بدت بيايد، باقي را خود داني هر كه را مي خواهي دوست داشته باشي مهم نيست!

گردن بند

ملا هميشه از دست اذيت هاي دو زن خود در عذاب و ناراحتي به سر مي برد . روزي براي جلب محبت و آسودگي از دست و زبان آن ها دو عدد گردن بند خريد و هر كدام را به يكي از آن ها داد و سفارش كرد ديگري نفهمد، ولي پس از چند روز باز زن ها تصميم گرفتند او را وادار سازند كه اقرار كند به كدام يك بيشتر محبت دارد. ملا كه مي دانست آن ها قضيه گردن بند را به همديگر نگفته اند ، فكري به خاطرش رسيد و گفت: من به آن كسي كه گردن بند داده ام بيشتر علاقمندم. با اين جواب هر دو راضي و خوش حال شدند. زيرا هر يك خيال مي كرد كه تنها خودش گردن بند را از ملا گرفته است.

لحاف ملا

شبي از شب هاي سرد زمستان ملا خوابيده بود كه ناگاه سر و صداي زيادي از كوچه به گوشش رسيد. ملا براي اين كه ببيند چه خبر است لحافش را به دور خود پيچيد و به كوچه رفت . اتفاقا” رندي دست انداخت و لحاف ملا را از دوش او بر داشت و فرار كرد و در همين بين غائله دعوا نيز خوابيد. ملا كه چنين ديد، بدون لحاف به خانه برگشت. زنش پرسيد: اين سر و صدا براي چه بود و مردم چرا دعوا مي كردند؟ ملا گفت : چيزي نبود تمام دعوا بر سر لحاف من بود!

دل درد زن ملا

زن ملا دل درد شديدي گرفت و ملا براي آوردن طبيب بيرون رفت. چون به كوچه رسيد زنش از پنجره گفت : دلم آرام گرفت، طبيب لازم نيست. ملا به حرف او گوش نداد و به خانه طبيب رفت و او را از اندرون بيرون كشيد و گفت: زن من دل درد شديدي گرفته بود ومن براي آوردن شما مي آمدم كه از پنجره صدا كرد دلم آرام گرفته و به طبيب احتياجي نيست. من هم آمدم كه به شما اطلاع دهم كه به آمدن شما نيازي نيست!

برایتان جالب خواهد بود

داستان ملانصرالدین و بستن زنش به درخت!

آزمون مامان یا بابا؛ فقط یه حق انتخاب داری به کدوم کمک می کنی؟

آیا میتوانید عدد گم شده در این چالش هوش ریاضی در 10 ثانیه پیدا کنید؟

کدوم زرافه تنهاست و جفت نداره اگه بگی چشم عقابی داری!

آزمون هوش شوهر خانوم؛ عشق خانوم خوشگله کدومه؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 − پنج =

دکمه بازگشت به بالا