;
سرگرمی

داستان نان به نرخ روز خوردن از گلستان سعدی که اگه نمی دونی وا مصیبتا!

داستان نان به نرخ روز خوردن: گلستان سعدی یکی از منابع بی‌نظیر حکایات و داستان‌های آموزنده است. در بخش سرگرمی شما را با یکی از جذاب‌ترین این حکایات گلستان آشنا خواهیم کرد. با مجله گفتنی همراه باشید.

این هم جالبه: بازی فکری: باهوش های روح شناس بگن کدوم پیرمرده روح نیست؟!

داستان نان به نرخ روز خوردن

زاهدی مهمان پادشاه شد، وقتی که غذا آوردند، کمتر از معمول و عادت خود از آن خورد و هنگامی که مشغول نماز شد، بیش از معمول و عادت خود نمازش را به درازا کشید تا بر گمان نیکی شاه به او بیفزاید.

هنگامی که به خانه‌اش بازگشت، سفره غذا خواست تا غذا بخورد. پسرش که جوانی هوشمند بود از روی تیزهوشی به ریاکاری پدر پی برد و به او رو کرد و گفت : مگر در نزد شاه غذا نخوردی؟

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی / کاین ره که تو می روی به ترکستان است

داستان نان به نرخ روز خوردن1

این مطلب هم جالبه: بازی فکری: اساتید هوش بگن چه کسی کشته می شود؟!

زاهد پاسخ داد: در حضور شاه چیزی نخوردم که روزی به کار آید. یعنی همین کم خوری من موجب موقعیت من نزد شاه می شود و روزی از همین موقعیت بهره می گیرم. پسر به او گفت: پس نمازت را نیز قضا کن که نمازی نخواندی تا به کار آید؟

ای هنرها گرفته بر کف دست / عیب ها برگرفته زیر بغل

تا چه خواهی گرفتن ای مغرور /روز درماندگی به سیم دغل

ای که اندکی از خوبی و هنر خود را آشکار، ولی عیب های بسیار خود را پنهان کردی، ای مغرور و نادان! نمی دانم با این وضعی که داری در روز درماندگی، با نقره تقلبی چه خواهی خرید؟! به یقین در آن روز بیچاره ای تهیدست خواهی بود.

 

این هم جالبه:

بازی فکری: اگه باهوشی در حد رئال مادرید بگو کدوم فرد ازدواج کرده است؟!

چیستان آموزشی: آن چیست که صدا دارد اما جثه ندارد؟

بازی فکری: چشم عقابیا بگن کدوم دانش آموز داره تقلب می کنه؟!

چیستان: آن چیست لباس سیاهی به تنش، کلاه سبزی به سرش؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × دو =

دکمه بازگشت به بالا