;
سرگرمی

حکایت ملانصرالدین و ثروت بادآورده

حکایت ملانصرالدین و ثروت بادآورده بسیار جذاب و خواندنی است. به خصوص برای کسانی که به ادبیات فارسی علاقه مند هستند. بنابراین سرگرمی امروز را از دست ندهید و با گفتنی همراه باشید.

 

ببینید: بازی فکری آچار فرانسه: آیا از 85 درصد افرادی که در این آزمون مردود شده اند باهوش تر هستید؟

حکایت ملانصرالدین و ثروت بادآورده:

شب به نیمه های خودش نزدیک شده بود و مردم همگی در خواب بودند، اما ملا هنوز بیدار بود. دست هایش را بالا آورد و همان طور که چشم به تیرهای چوبی سقف اتاق دوخته بود، با خدا راز و نیاز می کرد :
– خدایا! ای کریم بخشنده ای که هر چیزی به هر کسی بدهی، از دارایی و ثروتت کم نمی شود! چه می شود که هزار دینار به من بدهی که به زندگی خودم سروسامان بدهم!
وقتی دست ها و سرش را پایین آورد، لحظه ای چشم هایش را بست و با خودش فکر کرد که اگر راستی راستی خدا هزار دینار طلا برای او بفرستد، چه کارها می تواند انجام دهد. برای همین بود که دلش خیلی شاد شد و وقتی سرش را همراه دست ها دوباره بالا آورد، با صدایی بلند فریاد کشید :
– خدایا! هزار دینار! نه یک دینار کم و نه زیاد، باید هزار دینار برایم بفرستی که کار و بارم رونق بگیرد.

همچنین جالب است: معمای هوش قاتل معلم: اگر واسه خودت یه پا کارآگاهی بگو کدوم دانش آموز معلم رو کشته؟

صدای ملا خیلی بلند بود؛ به اندازه ای که از دیوار اتاق او گذشت و به گوش همسایه ش رسید.
همسایه ملانصرالدین که بود ؟
یک آدم پولدار اما خسیس، که دوست داشت سر به سر هر کسی بگذارد و با مسخره کردن دیگران ، وقت خودش را بگذراند.
مرد خسیس با شنیدن صدای ملا با خودش فکر کرد که خوب است نقشه ای بکشد و ملانصرالدین را به قول معروف سرکار بگذارد. با همین فکر 999 سکه طلا را داخل کیسه ای کرد. بعد هم پشت دیوار ایستاد و کیسه را به داخل خانه ملا پرتاب کرد.ملانصرالدین همان طور که با خدا راز و نیاز می کرد صدای جرینگ سکه های داخل کیسه را شنید و چشم هایش از حدقه بیرون زد:
چه اتفاقی افتاده است ؟
این صدای سکه های طلا که روی هم غلتیده بود، واقیعت داشت؟

شاید جالب باشد: تفاوت تصویری توکان: تنها حاذق ترین چشم ها 10 تفاوت موجود در دو عکس را می یابند! شما چطور؟

آیا خواب می دید یا بیدار بود ؟
باید توی حیاط را نگاه می کرد تا همه چیز معلوم شود. ملا در حالی که قیافه ای جالب پیدا کرده بود، از جا بلند شد و با خودش خیال می کرد که یک یا چند نفر در حیاط خانه پنهان شده اند و مواظب هستند. برای همین بود که وقتی از اتاق بیرون آمد، با چشم های از حدقه بیرون زده اش ، همه جا را به دقت نگاه کرد:
وقتی نگاهش به کیسه ای که درست زیر پایش بود افتاد، ناگهان بر جا خشکید و پاهایش لرزه گرفتند. لب هایش تکان تکان می خورد و کلمه هایی نامفهوم از میان آن ها بیرون می آمد. دست جلوی دهانش گرفت تا مبادا صدای ناهنجار و بلندی بیرون دهد: هیچ کس نباید از این ماجرا خبردار می شد. خم شد و دو زانو نشست تا بر نرمی انگشتان دستش بتواند کیسه را لمس کند:
کیسه پر از سکه بود!
صدای جرینگ جرینگ سکه ها از داخل کیسه ، بهتر شنیده شد. بی اختیار سرش را بلند کرد و نگاهش که به ستاره ها افتاد، خدا را شکر کرد و گفت :
– پروردگارا! باورم نمی شود که به این زودی حاجت روا شده باشد. بعد کیسه را برداشت و به اتاق دوید.
برای این که مطمئن شود این کیسه از آسمان برای او فرستاده شده است، در آن را باز کرد و سکه ها را ریخت روی زمین. باید همه ی آن را می شمرد تا مطمئن شود هزار سکه است یا نه.

شاید جالب باشد: داستان حکیم دانا و دختر لجباز که تا مرز مردن پیش رفت!

وقتی فهمید یکی از آن ها کم است، اول تعجب کرد و وسط سرش را با سر انگشتان دست خاراند، اما لحظه ای بعد زیر لب گفت :
– خدایا هزار سکه برای من در نظر گرفته بود، ولی معلوم است که در شمارش آن ها اشتباه کرده است.
و سرش را بالا و پایین کرد و ادامه داد:
– خدایا ! آن یکی را که کم است، نادیده می گیرم.
بعد سکه ها را توی کیسه ریخت و گلوی آن را گرفت و خوشحال از جایش بلند شد. همسایه خسیس که می دید شوخی او کار دستش داده و ملانصرالدین همه چیز را جدی گرفته است، بلند شد و آمد توی کوچه و در خانه ملا را به صدا درآورد.
وقتی ملانصرالدین در را باز کرد، مرد خسیس فریاد کشید:
– سکه هایم را بده.ملانصرالدین با ناراحتی گفت:
– نمی فهمم چه می گویی! کدام سکه ها مرد حسابی ؟!
مرد خسیس گفت:
– کیسه ای پر از سکه را من توی خانه ات انداختم. زود برو آن را بیاور.ملانصرالدین در را هل داد و بست و از همان جا که ایستاده بود، گفت:
– عجب آدم نادانی هستی! من از خدا چیزی خواستم و خدا همان را برایم فرستاد.
مرد خسیس از پشت در فریاد کشید:
– نزد قاضی می روم و از تو شکایت می کنم.
اما ملانصرالدین که فقط به فکر سکه ها بود؛ اصلا حرف او را نشنید که پاسخی به ان بدهد.

پیشنهاد می شود: بین تصویر روباه چپ و راست 5 تا تفاوت هست، آیا میتونی پیداشون کنی؟

فردا صبح ، مرد خسیس در خانه ی ملا آمد و به او گفت که باید پیش قاضی بیاید. ملانصرالدین، هر چند که آن شب را از خوشحالی زیاد نخوابیده بود، اما برای این که شر همسایه خسیس را از سر خودش کم کند، گفت:
– من را از قاضی می ترسانی؟
بعد از خانه بیرون آمد و گفت:
– برویم.
مرد مرد خسیس با عصبانیت چوب دستی خودش را به الاغی که روی آن نشسته بود، زد و گفت:
– زود باش که قاضی منتظر ماست.
الاغ چند قدم دوید که ملانصرالدین فریاد کشید:
– آهای ! چه خبره ؟! من پاهایم درد می کند و نمی توانم تند تند راه بروم.
مرد خسیس از روی الاغ پایین پرید و با عصبانیت بیش تر از پیش به ملانصرالدین گفت:
– تو می خواهی وقت را تلف کنی تا به موقع پیش قاضی نباشیم، اما من از تو زرنگ تر هستم. بفرما تو روی الاغ بنشین و من تند تند دنبال شما می آیم.
بعد کمک کرد تا ملا درست و حسابی روی الاغ نشست. وقتی چوب دستی او بر پشت الاغ خود، الاغ و مرد خسیس پا به پای هم شروع به دویدن کردند. اما هنوز راه زیادی نرفته بودند که ملانصرالدین افسار حیوان را کشید. وقتی الاغ ایستاد، مرد خسیس جلو دوید و در حالی که رنگ چهره اش از شدت ناراحتی، سیاه شده بود، گفت:
– دیگر چی شده؟ چرا الاغ را ایستاندی؟!ملانصرالدین با قیافه ای حق به جانب گفت:
– مرد حسابی ! الاغ تند تند راه می رود و باد به بدنم می خورد.

شاید جالب باشد: معمای شناسایی مسافر بیگانه: آیا به زبل بودنتان اعتماد دارید؟ پس حدس بزنید کدام مسافر از فضا آمده؟!

بعد چند تا سرفه کرد و ادامه داد:
– من پیر شده ام و ممکن است سرما بخورم.
مرد خسیس با مشت توی سرش کوبید و گفت:
– من باید برای آدم از خود راضی و ناراحتی مثل تو چه کنم؟!ملانصرالدین باز هم سرفه کرد و گفت:
– تو که می خواهی من را پیش قاضی ببری ، باید فکر این جایش را هم می کردی .
مرد خسیس عبای خودش را از دوش برداشت و آن را روی شانه های ملانصرالدین انداخت و گفت:
– این هم عبا که سرما نخوری. بگو ببینم گرسنه ات نیست تا نان هم برایت بیاورم یا تشنه نیستی که کوزه ای آب بخواهی؟!ملانصرالدین عبا را محکم به خودش پیچید و سرش را بالا برد تا بگوید چیز دیگری لازم ندارد که الاغ راه افتاد.
وقتی به خانه ی قاضی رسیدند، مرد خسیس که خسته و کوفته شده بود، خودش را زودتر از ملانصرالدین به قاضی رسانید و گفت:
– جناب قاضی ! با هر رنج و زحمتی که بود او را آوردم.ملانصرالدین با خونسردی افسار الاغ را به چوبه ای که بیرون خانه قاضی بود، بست. بعد هم آرام آرام وارد خانه قاضی شد.
قاضی از ملانصرالدین پرسید:
– این مرد ادعا می کند که یک کیسه پر از سکه های طلا درخانه تو دارد آیا حرف او درست است؟ملانصرالدین گفت:
او دیشب به خانه ام آمد و همین حرف را زد؛ اما من نمی فهمم که از چی حرف می زند.
قاضی رو به مرد خسیس کرد و پرسید:
– آیا برای ادعای خود شاهدی هم داری؟
مرد خسیس با ناراحتی جواب داد:
– نه … ندارم. اما قسم می خورم که سخنم راست است.

شاید جالب باشد: چالش بینایی Y ها را در میان X ها پیدا کنید؛ فقط 10 ثانیه زمان دارید!

قاضی لحظه ای سکوت کرد. به نظرش می رسید که مرد خسیس دروغ می گوید. در همان لحظه ملانصرالدین گفت:
– جناب قاضی! اگر با من کاری ندارید، دنبال کسب و کار خود بروم که خیلی از روز گذشته است.
مرد خسیس جلوی ملانصرالدین پرید و راه را بر او بست و در حالی که رو به قاضی کرده بود، گفت:
– جناب قاضی ! ببینید که او چه قدر پررو و بی حیاست. حتی این عبای من را هم از دوشش برنداشته ، دارد می رود.
قاضی با حیرت از او پرسید:
– یعنی ادعا می کنی که عبای تو بر تن اوست؟!
بعد با همان لحن صدا از ملا پرسید:
– ادعای او درست است یا نه؟ملانصرالدین که سعی داشت لبخندش از چشم قاضی پنهان بماند، لب و چانه اش را جمع کرد و گفت:
– جناب قاضی ! این مرد هر لحظه یک ادعای جدید و تازه می کند. لابد اگر من بیش از این منتظر بمانم، ادعا خواهد کرد الاغی که بیرون بسته ام مال اوست.
مرد خسیس که چشم هایش همه جا تیره و تار می دید، فریاد کشید:
– آری جناب قاضی ! آن الاغ هم مال من است.
قاضی با شنیدن این حرف از کوره در رفت و به مرد خسیس گفت:
– چرا ادعای پوچ و بیهوده می کنی! من خودم دیدم که تو با پای پیاده به خانه ام آمدی و او با الاغ.

شاید جالب باشد: تست بینایی مرد بین مجسمه های یونانی کدومه؟ اونی که مجسمه نیست پیدا کن!

بعد از جا بلند شد و با تندی به مرد خسیس گفت:
– زود از این جا برو که اگر بیش از این سخن بگویی، تو را به جرم دروغ گویی و تهمت زدن به دیگران محاکمه می کنم.
مرد خسیس از خانه قاضی بیرون آمد، در حالی که چشم هایش گریان، و پاهایش لرزان و اندیشه اش پریشان بود. در همان موقع چشمش به ملانصرالدین افتاد که جلوی خانه ی قاضی ایستاده بود و انگار انتظار او را می کشید. خواست راه خودش را بگیرد و برود، اما ملانصرالدین صدایش زد.
مرد خسیس ایستاد . ملانصرالدین در حالی که افسار الاغ را می کشید، پیش او آمد . اول ، عبا را از شانه هایش برداشت و به او داد و بعد هم افسار الاغ را به دستش سپرد و گفت:
– این عبا و الاغت.
مرد خسیس که باور نمی کرد ملانصرالدین چنین کاری کرده باشد ، خیره خیره او را نگاه کرد و خواست حرفی بزند که ملا گفت:
– دیشب من با خدای خودم راز و نیاز کردم و تو که حرف و سخن مرا شنیده بودی، خواستی سر به سر من بگذاری و مسخره ام کنی، اما فکر نکردی که ممکن است من از این شوخی تو ناراحت شوم. من هم به فکر تلافی افتادم و خواستم با تو شوخی کنم و سر به سرت بگذارم.
مرد خسیس کمی حالش جا آمد و لبخندی کم رنگ بر لب هایش نشست و گفت:
– پس تو می دانی که آن کیسه ی پر از سکه مال من است؟ملانصرالدین خندید و گفت:
– آری می دانم.
بعد به راه افتاد و ادامه داد:
– وقتی به خانه رسیدم، کیسه ی پر از سکه های تو را خواهم آورد، نهصد و نود و نه سکه را.
مرد خسیس پرید و دست ملانصرالدین را گرفت و بوسید. درهمان حال به او گفت:
– چه گونه می توانم از تو سپاسگذاری کنم؟ ملانصرالدین گفت: فقط با کسی شوخی کن که با تو شوخی داشته باشد. و به راهش ادامه داد

اینم جالبه: داستان ضرب المثل کلاهش پس معرکه س: تلاش نافرجام شعبده بازها

ضرب المثل چیست؟

تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خوده ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم تاریخچه ضرب المثل چیست.

ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.

شاید جالب باشد: اگر آدم شناس خوبی هستی کدام پسر لیاقت نجات دادن دختر را دارد؟

کلمه” مثل ” عربی است و کلمه فارسی آن “ متل ” است . وقتی مثل گفتن صورت بی ادبانه پیدا کند آن را متلک می گویند .
در همه زبانهای دنیا ضرب المثل فراوان است . بعضی از مثل ها در همه زبانها به هم شباهت دارند .
هر قدر تاریخ تمدن ملتی درازتر باشد بیشتر حادثه در آن پیدا شده و مثل های بیشتری در آن وجود دارد و در زبان فارسی نیز ده ها هزار ضرب المثل وجود دارد .

جالب است بخوانید: از چشمم بدی دیدم از شما ندیدم: داستان جالب مهمان سمج

بررسی نظر کارشناسان در مورد ضرب المثل

دانشمندان و زبان شناسان نامدار هنوز تعریفی جامع و کامل برای کلمهٔ ضرب المثل نیافته اند. گرچه در این راستا تحقیقات بسیار ارزشمندی انجام و تفاسیر معتبری نیز ارائه شده است. علامه علی اکبر دهخدا در مقدمه امثال و حکم چنین می نویسد:
در زبان فرانسوی هفده لغت یافت می شود که در فرهنگ های عربی و فارسی همه آنها را «مثل» ترجمه کرده اند و در فرهنگ های بزرگ فرانسوی تعریف هائی که برای آنها نوشته اند مقنع نیست و نمی توان با آن تعریفات، آنها را از یکدیگر تمیز داد.

همچنین ببینید: تست شخصیت عادات بد ماه ها: مزخرف ترین و رو مخ ترین عادت متولدین هر ماه چیه؟

محقق معروف (Archer Taylor) که تحقیقاتش در اوائل قرن بیستم تأثیری شگرف در این زمینه داشته است، نتوانست تعریفی جهانشمول برای امثال و حکم پیدا کند.

 

جالب است: بازی فکری سگ خوش شانس: کدام سگ ابتدا شیر را می خورد؟

وی در کتاب معروف خود اظهار می کند که تعریفی برای امثال و حکم نمی تواند وجود داشته باشد. با این وجود تعاریف مختلفی از گذشته تا حال ارائه شده است که مهم ترین آنها تعریف (Friedrich Seiler) می باشد. وی امثال و حکم(ضرب المثل) را چنین تعریف کرده است:
سخنان برجسته، روشن و پند آمیز و مستقل که در زبان مردم رایج است.

ضرب المثل سخن کوتاه و مشهوری است که به قصه ای عبرت آمیز اشاره می کند

همچنین جالب است: آزمون تفاوت گروه اکستر روباه از شما می خواهد 9 تفاوت در بین تصاویر پیدا کنید که کار هر شخصی نیست

هوش بومی یا سیال چیست و چگونه با تست های سرگرمی می توان آن را فعال کرد؟

هر یک از ما با پتانسیل هوشی منحصر به فردی به دنیا می آییم که به طور ژنتیکی از والدین خود به ارث رسیده است. روانشناسان این بالقوه را هوش بومی یا سیال می نامند و می توانند آن را از طریق آزمون های غیرکلامی ارزیابی کنند.

این تست ها به تعیین ضریب هوشی کمک می کنند و مهم هستند زیرا به ما امکان می دهند مهارت های شناختی خود را تمرین کنیم و عملکرد ذهنی خود را بهبود ببخشیم. ایده تست هوش برای اولین بار در اوایل دهه 1900 در فرانسه ظاهر شد. این تست ها توسط روانشناسان و پرسنل نظامی برای تعیین اینکه آیا فرد از نظر روانی برای شغل مناسب است یا خیر استفاده می شد.

علاوه بر این، اگر ما چنین آزمونی را انتخاب کنیم، می تواند به پیشرفت شخصی و حرفه ای ما کمک شایانی کند.

انواع مختلفی از تست های هوش وجود دارد که از روش های مختلفی برای سنجش هوش ما استفاده می کنند. از جمله متداول‌ترین آنها می‌توان به تست‌هایی در قالب توهم‌های نوری، تست‌های دانش عمومی، تست‌های مبتنی بر تمرین‌های ریاضی، تست‌های شفاهی (که فقط از کلمات استفاده می‌کنند) اشاره کرد.

دیگر داستان ها:

این هم جالبه: تست هوش تصویری مرگ: کدام فرد در تصویر به زودی خواهد مرد؟

داستان ضرب المثل آش نخورده و دهان سوخته

داستان ضرب المثل چیزی که عوض داره، گله نداره 

قصه دشمن در لباس دوست: حکایت عیسی به دین خود، موسی به دین خود

معمای ریاضی اعداد: گول ظاهر ساده اشو نخور! خیلی ها اشتباه حل می کنن به جز تیزهوشان!

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

  1. چقدرزیبا….کاش همه مسولان نیزمیفهمیدن پروردگارازبندگانی که قدرمحبت وداده هایش راندانندخواهدگرفت مهربانیش را _بادرودخدمت همه فهمیدگان کشورم بدرود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − 13 =

دکمه بازگشت به بالا