;
سرگرمی

افسانه چینی دشمنی سگ و گربه: چرا سگ و گربه با هم دشمن شدند؟!

افسانه چینی دشمنی سگ و گربه:

افسانه های ملل که نشات گرفته از فرهنگ، باورها، آداب و رسوم و ارزش های هر جامعه ای هستند به دلیل بازگو کردن این هویت ها، از جذابیت بالایی برخوردارند. در این بخش از سرگرمی در وب سایت گفتنی ما یک افسانه چینی مشهور را با هم می خوانیم که در چین طرفداران زیادی دارد و به هر کسی که به خواندن افسانه های ملل علاقه دارد توصیه می شود. با ما همراه باشید.

همچنین بخوانید: داستان کوتاه درباره حسادت: برادر حسودی که قناعت نداشت!

افسانه چینی دشمنی سگ و گربه، یکی از محبوب ترین افسانه ها محسوب می شود که به صورتی جالب و جذاب علت اختلاف سگ و گربه را بیان می کند. یکی از خاصیت های افسانه بازگو کردن بسیاری از پدیده های طبیعی به صورتی انتزاعی و سورئال است؛ به طرزی که جادویی و ماورایی جلوه کند.

حتما انیمیشن ها و کارتون های زیادی در این زمینه دیده اید از تام و جری گرفته تا کارتون گربه سگ که به اختلاف دو موجود مختلف پرداخته است. بیایید منشا اختلاف گربه و سگ را در قالب داستان برای کودکان و نوجوانانمان بازگو کنیم و لحظه ای درنگ کرده از بودن کنار یکدیگر با خواندن افسانه های شیرین لذت ببریم!

این تست رو هم ببین عالیه: این مرد خوش شانس چجوری در رفته و زنده مونده؟

.

.

.

.

.

افسانه چینی دشمنی سگ و گربه

در روزگاران قدیم مرد و زنی با یکدیگر زندگی می کردند که یک حلقه طلا داشتند. این حلقه در واقع حلقه ی بخت بود و هر کس آن را به دستش می کرد هرگز گرسنه نمی ماند. اما زن و شوهر این رو نمی دانستند و به همین خاطر هم آن را به مبلغ کمی فروختند. مدت زیادی از فروش حلقه نگذشته بود که آن ها فقیرتر شدند و وضع شان به حدی بد شد که نمی دانستند وعده بعدی غذا را کی خواهند خورد.

زن و مرد سگ و گربه ای داشتند که آن ها هم گرسنگی می کشیدند. روزی دو حیوان با هم مشورت کردند که چگونه می توانند زندگی خوب گذشته صاحبانشان را برگردانند بالاخره سگ فکری به ذهنش رسید. به گربه گفت:« آن ها باید دوباره حلقه را به دست آورند».

گربه گفت:« حلقه به دقت در یک صندوق نگهداری می شود. جایی که دستش به آن نمی رسد».

سگ گفت:« تو باید یک موش بگیری. موش هم باید صندوق را سوراخ کند و از داخل آن حلقه را بیرون بیاورد. اگر موش قبول نکرد، بگو آن قدر او را گاز می گیری تا بمیرد و بعد می بینی که قبول می کند».

آن ها به رودخانه ای پهن رسیدند و چون گربه نمی توانست شنا کند، سگ او را بر پشتش سوار کرد و شنا کنان به سمت دیگر رودخانه رفتند.

گربه، موش را به خانه ای که صندوق در آن بود برد. موش صندوق را سوراخ کرد و حلقه را بیرون آورد. گربه حلقه را در دهانش نگه داشت و به سمت رودخانه برگشت؛ سگ در کنار رودخانه منتظر او بود. آن ها که برای برگرداندن حلقه ی بخت به صاحبانشان لحظه شماری می کردند، به طرف خانه به راه افتادند.

سگ بازیگوشی می کرد و بیراهه می رفت؛ اما گربه به سرعت هر چه تمام تر از روی سقف خانه ها می پرید و خیلی زودتر از سگ به خانه رسید و حلقه را به اربابش داد.

ارباب رو کرد به همسرش و گفت:« گربه چه موجود خوبی است! از حالا به بعد، ما همیشه غذای کافی به او می دهیم و از او مثل فرزند خود مراقبت می کنیم».

وقتی سگ به خانه برگشت او را سرزنش کردند و کتک زدند که چرا برای برگرداندن حلقه، کمک نکرده است. گربه ساکت کنار بخاری نشسته بود و حتی یک کلام هم حرف نمی زد.

سگ از اینکه گربه حاصل فکر و زحمت او را دزیده بود عصبانی شد. دنبالش دوید و سعی کرد او را بگیرد. از آن روز به بعد، سگ و گربه دشمن هم شدند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − نوزده =

دکمه بازگشت به بالا