سرگرمی

همین قدر عجیب: حکایت پول نمی دهم ولی گریه می کنم!

حکایت پول نمی دهم ولی گریه می کنم: در این سری مطالب از حکایت های وب سایت گفتنی، با یک داستان جدید همراه شوید که از کتاب مثنوی مولانا استخراج شده است.

همچنین بخوانید: حکایت شاه ظالم از گلستان سعدی

این حکایت خیلی هاست! تاسف آور؛ حقیقتی که وصف حال اشخاصی است که دورویی می کنند و ادای آدم های خوب را در می آوردند…

مردی کوله بارش را روی دوشش انداخته بود و خواست به سفر برود. از شهر که بیرون آمد، چادرهای صحرانشین ها را دید. صحرانشین ها کسانی بودند که در صحرا چادر می زدند و در آن چادرها زندگی می کردند. مرد وقتی داشت از شهر دور می شد دید در آن بیابان، کمی دورتر از چادرهای صحرانشین مردی کنار سگی نشسته و سرش پایین است.

او نزدیک مرد و سگش رفت و دید مرد دارد برای سگ گریه می کند. سگ جلوی مرد افتاده بود و داشت نفس نفس میزد. مرد مسافر از مرد صحرا نشین پرسید: برای چه گریه میکنی؟

مرد صحرانشین گفت: مگر نمی بینی سگ بیچاره ام دارد می میرد.
مرد صحرانشین این را گفت و گریه کرد و در میان گریه اش گفت: سگ بیچاره من، باید در این بیابان و اینطوری بمیرد. چه سگ خوبی بود! هم نگهبانم بود هم برایم شکار می کرد.

مرد مسافر پرسید: چرا سگت دارد می میرد؟ مگر زخمی شده یا مریض است؟
مرد صحرا نشین گفت: نه. او از گرسنگی دارد می میرد.

مرد مسافر دلش به حال مرد صحرانشین و سگش سوخت. او نگاهی به چادرها که محل زندگی صحرانشین ها بود انداخت و بعد با خودش فکر کرد که حتما مرد فقیر است و چیزی ندارد که به سگش بدهد بخورد. او تصمیم گرفت وسائلش را جستجو کند؛ شاید تکه نانی پیدا کند و به سگ مرد بدهد تا از گرسنگی نمیرد.

مسافر داشت وسائلش را می گشت که چشمش به کیسه کنار مرد صحرا نشین بود. مرد مسافر از مرد صحرانشین پرسید: این کیسه چیست؟
مرد صحرانشین جواب داد: توی آن کیسه نان و غذا است.

مرد مسافر با تعجب پرسید: خوب مرد حسابی چرا از آن نان و شیر کمی به سگت نمیدهی که دارد از گرسنگی می میرد؟!

مرد صحرا نشین اشکهایش را پاک کرد و گفت: آخر نان و غذا را بیشتر از سگم دوست دارم. برای آن نان و غذا پول داده ام اگر آنها را به سگ بدهم باز باید پول بدهم که بتوانم غذا بخرم، اما اشک رایگان است و پول نمی خواهد. تنها کاری که می توانم برای سگم بکنم گریه کردن است که پول نمی‌خواهد.

مرد مسافر از جست وجو میان وسایلش دست برداشت. او دید مرد صحرانشین اینقدر خسیس و خودخواه و پول دوست است که حاضر است برای سگش که درحال مرگ است گریه بکند چون برای گریه نمی خواهد پول بدهد، ولی حاضر نیست غذایی را که به همراه دارد به سگ بیچاره اش بدهد چون برای غذا باید پول بدهد.

مرد مسافر از این کار مرد صحرانشین بدش آمد و فهمید که خودخواهی و حرص وطمع چقدر بد است و باعث می شود آدم چه کارهایی بکند.

لینک های مرتبط:

حکایت عشق سه برادر به یک دختر:دختری که مردان شهر را دیوانه کرده بود!

حکایت صورت زیبا و اخلاق زشت از کتاب مثنوی مولانا

حکایت پدر ثروتمند و پسران بی وفایش

معمای تصویری صخره:درون صخره موجود عجیبی پنهان شده که افراد کمی قادرند ببینند!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یک + 9 =

دکمه بازگشت به بالا