;
سرگرمی

حکایت رسوایی عشق پیرمرد سن بالا به دختر زیبا و جوان

حکایت رسوایی عشق: اگر تا به حال این داستان کوتاه جالب را در جایی نشنیده بودید در سرگرمی امروز همراه ما باشید. پيرمردي با هزاران كلك دختری را از خانواده اي خواستگاري و او را به زني گرفت.

دخترك مغموم و پريشان و پيرمرد خوشحال و شادمان.

پيرمرد روزها و شبهاي دراز در كنار آن دختر مي نشست و سخنان بذله و لطيفه براي دختر می گفت تا بلكه دل دختر نرم گرديده و عشقش در دل او جاي گيرد.

از جمله كلماتي از اين قبيل كه: بخت بلندت و چشم بختت بيدار بود كه به ازدواج پيرمردي در آمدي، جهان ديده، سرد و گرم چشيده، نيك و بد آموخته، حق صحبت و دوستي را مي داند و شرط مهرباني را به جاي مي آورد. نه انكه گرفتار پسر جواني شده باشي كه خيره رای، سبك پاي، كه هر لحظه هوسي تازه كند و هر شب با دوست و رفيقي خوش بگذراند. هر روز دوست جديدي گيرد.

هر روز و هر شب پير مرد از اين نمونه صحبتها با دخترك مي نمود و مي گفت و دختر هم فقط گوش مي كرد و سخني نمي گفت.

پير مرد خوشحال و شادمان كه سكوت دخترك از رضا و شادماني است و توانسته دل دختر را به دست آاورد.

شبي به دختر گفت: آخر تو هم كلامي بگو و حرفي بزن.

دختر پس از اندكي تامل نفسي سرد از دل پردرد بر آورد و گفت:

همه آنها كه تو در اين مدت گفتي در ترازوي عقل من وزن آن سخن را ندارد كه وقتي از قابله ام شنيدم كه مي گفت:

زن جوان را اگر تيري بر پهلو نشيند، بهتر از آن كه پيري …

داستان های دیگر:

خیلی جالبه: داستان ضرب‌المثل قُمپز در کردن چیه؟

باهوشا بگید: آیا می توانید کد را در کمتر از 15ثانیه شکست دهید؟ تمام هوش خودتان را معطوف آزمون کنید!

تصاویر جذاب و دیدنی: ستاره های مشهور اگر شخصیت های دیزنی می شدند!

داستان زن نق نقو و کشاورز بی احساس

داستان کوتاه جذاب؛ زنی که شیطان را ضربه فنی کرد!

داستان زن و شوهر یک شبه با رفتار بی شرمانه

حکایت بهلول و تقسیم عادلانه که اگر نمی دانی نصف عمرت بر فناست!

داستان کوتاه برده ای که با شانس زیاد پادشاه شد!

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − پنج =

دکمه بازگشت به بالا